Sunday, March 21, 2010

یک فروردین

دوست دارم هیچ کس اینجا را نخواند.البته به همان میزان هم دوست دارم که کسی اینجا را بخواند.شخصش اصلا مهم نیست صرفا احساس نکنم که دارم با خودم حرف میزنم.
امروز یک فروردین یکهزار و سیصد و هشتاد و نه برای شین که من باشم روز خوبی بود.صبح که بیدار شدم احساس کردم به اندازه دو برابر روز های عادی صورتم ورم کرده است.کلا ورم به صورت لاغر من جلوه بهتری میدهد البته با فاکتور گرفتن لب هائی که نمیشود جمعشان کرد از بس قلبمه شده اند.دماغم هم خیلی ورم میکند و تپل مپل میشود.امروز حس خوبی داشتم.با خودم فکر میکردم که روز باحالی خواهد شد.خودم بودم و مادرم که دوباره از سر صبح بیدار شده بود و تاراق توروقش خواب به بهم حرام میکرد.
سر ظهر آژانس گرفتیم و رفتیم تقاطع آپادانا مهناز تا اینکه دکتر با بنز کوپه آمد.رفتیم آن طرف خیابان.باران میبارید و هوا لطیف و کمی شیطان بود.یعنی سوز داشت و قلقلکت میداد.من هیچ تصوری از بنز کوپه نداشتم.بعد که دکتر صندلی جلو را خواباند تا سوار شوم در پشت ماشین جایم نمیشد.دکتر گفت که خب این ماشین برای انسان های قد بلند نیست.البته این را تعارفن گفت چون خوشان قد کوتاه اند.خود دکتر قد کوتاه است.عملا افقی نشسته بودم تا جایم بشود.بعدا دکتر اضافه کرد که این ماشین خودم و خودت است و خودش نیست.یعنی دو نفره است.
رفتیم رستوران نوید.رستوران نوید در عباس آباد یک رستوران فرست کلاس است که غذاهای ایرانی سرو میکند.بهترین غذایش 40 هزار تومان بود که کباب سلطانی یک همچین چیزی بود.سرویس خوبی داشت وگارسن ها توجه کافی داشتند.کباب برگش را به سفارش دکتر خوردیم که تا اینجا بهترین کباب برگ عمر بنده بود که سرو شد.دکتر روبروی ما نشسته بود و مثل مادری که بچه هایش را لوس میکند به ما میرسید و برایمان غذا و سالاد میریخت.یک جور توجهی که کمتر به عمرم دیده ام.چشمان دکتر خیلی تیز بود.چند روز پیشش چند تا عکس برای من بولوتوث کرده بود و جالب اینکه با وجود تم دسترسی سریع روی دسکتاپ موبایلم از آن طرف میز تشخیص داد که این همان عکسی است که برای من فرستاده.
دکتر یک طور خاصی به مادرم توجه و محبت میکند.توی دلم یک طوری میشوم.با خودم میگویم دکتر منظورش از این کار چیست؟ نکند مادرم را اذیت کند.نکند اتفاق بدی بیوفتدو هزار نکند دیگر.دلم شور میزند.
بعد با هم برگشتیم منزل ما و قهوه خوردیم.در کل دوست ندارم کسی این خانه مان بیاید.ساختمان خیلی حقیری است.جالب اینکه در نظر ساکنانش قصر است :)) ولی اصلا به چشم من نمی آید.من سابق بر این در خانه های خیلی بهتری زندگی کرده ام.این خانه برایم مثل قفس است.
دکتر خیلی حرف میزند.خیلی زیاد.دلم میخواست او بابای من بود.کسی که حرف میزند و زنده است.برایش فال گرفتیم و من هم برایش طالع بینی خواندم که خوشش آمد.

0 نظرات:

Post a Comment